سایت عاشقانه لحظه ها

عاشقانه

 سامانه پیامک لحظه ها : 5653 000 765 3000  ( ارسال مطلب عاشقانه )

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید.

8332 | صبحت بخیر رفیق [ ۲ام تیر ۱۳۹۴ ]

213

.

آفتاب که می تابد

پرنده که می خواند …

.

نویسنده : Admin | موضوع : دل نوشته های عاشقانه | بازدید : 334 views بار | يک نظر
8329 | کمی برادرم باش [ ۲ام تیر ۱۳۹۴ ]

212

.

ﮔﺎﻫﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ
ﺍﺯ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ
ﮐﻤﯽ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ …
ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﮔﺮﻩ ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺷﻞ ﮐﻨﻢ ! ﻧﻪ !! …

.

نویسنده : Admin | موضوع : متن ها | بازدید : 256 views بار | بدون نظر
8318 | داستان کوتاه : روی دیگر زندگی ۲ [ ۲۹ام خرداد ۱۳۹۴ ]

211

.

قسمت دوم :

.

یواش یواش داشت به دلم مینشست انگار ! وقتی حرف میزد صداش ارومم میکرد و انگار بابام داشت لالایی برام میخواند , ادبی که تو کلامش بود واقعا دوست داشتنی بود , وقتی حرف میزد نگاهش از ترنج فرش حتی یک وجب اونورتر نمیرفت . همینطور که محو حرف زدنش شده بودم دیدم بلند شد و گفت : به هر حال من و خانواده ام خیلی خوشحال میشیم حالا که کار از کار گذشته و تقدیر اینطور بوده که ما بیاییم خواستگاری رو این مشکلات رو بوجود بیاریم حداقل شما به پیشنهاد ما فکر کنید ! این جلسه رو فقط به عنوان عذرخواهی از من و خانواده ام بپذیرید و امیدواریم هفته اینده که مادرم تماس گرفت شما با رسما خواستگاری امدن ما موافقت کنید ! مهمانی به چشم بر هم زدنی تمام شد و همگی رفتند خانه خودشان .

.

نویسنده : Admin | موضوع : داستان کوتاه عاشقانه و اموزنده | بازدید : 299 views بار | يک نظر
8307 | داستان کوتاه : روی دیگر زندگی [ ۲۶ام خرداد ۱۳۹۴ ]

210

.

سلام دوستان من شیما هستم و الان که این داستان رو براتون بیان میکنم ۲۱ سالمه تو یکی از روستاهای لاهیجان به دنیا اومدم و همه اتفاق های خوب و بد زندگیم اونجا افتاده ! به خاطر هیکل درشتی که داشتم همیشه بزرگتر از سنم به نظر میامدم و از این بابت خیلی تو زندگیم اذیت شدم , ۱۳ سالم بود که پسری به اسم اردلان اومد به خاستگاریم , بله ۱۳ سالم بود ! و اردلان که تازه به محله ما اومده بودند ۲۸ ساله بود ! اونها که تازه من رو دیده بودند فکر میکرند که من حداقل ۲۲ یا ۲۳ سالم هست برای همین مادرش اومده بود به عنوان اشنایی از مادرم وقت گرفته بود که بیان خونه ما و مادر ساده من هم قبول کرده بود ! …

.

نویسنده : Admin | موضوع : داستان کوتاه عاشقانه و اموزنده | بازدید : 334 views بار | يک نظر
8293 | داستان کوتاه : نگینی بر انگشتر او [ ۲۵ام خرداد ۱۳۹۴ ]

208

.

سلام من اسمم نگین هستش تو یه خانواده متوسط تو روستا زندگی میکنیم من ۱۵سالمه دوسال پیش من با ی پسر دوست شدم که اسمش کامیار بود این رو هم بگم که من قبل از کامیار شاگرد اول کلاس بودم , دوستای زیادی داشتم همه جا حرف من بود تا اینکه کلاس ششم بودم یک دختر به محلمون اومد اسمش ایلار بود ( خواهر کامیار ) من با کامیار تو عروسی اشنا شدم اونجا بهم شماره داد ولی نگرفتم …

.

نویسنده : Admin | موضوع : داستان کوتاه عاشقانه و اموزنده | بازدید : 382 views بار | يک نظر
12345...1020...