سامانه پیامک لحظه ها : 5653 000 765 3000  ( ارسال مطلب عاشقانه )

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید.

داستان کوتاه : روی دیگر زندگی

 [ ۲۶ام خرداد ۱۳۹۴ ]

210

.

سلام دوستان من شیما هستم و الان که این داستان رو براتون بیان میکنم ۲۱ سالمه تو یکی از روستاهای لاهیجان به دنیا اومدم و همه اتفاق های خوب و بد زندگیم اونجا افتاده ! به خاطر هیکل درشتی که داشتم همیشه بزرگتر از سنم به نظر میامدم و از این بابت خیلی تو زندگیم اذیت شدم , ۱۳ سالم بود که پسری به اسم اردلان اومد به خاستگاریم , بله ۱۳ سالم بود ! و اردلان که تازه به محله ما اومده بودند ۲۸ ساله بود ! اونها که تازه من رو دیده بودند فکر میکرند که من حداقل ۲۲ یا ۲۳ سالم هست برای همین مادرش اومده بود به عنوان اشنایی از مادرم وقت گرفته بود که بیان خونه ما و مادر ساده من هم قبول کرده بود ! …

.

.

وقتی از در وارد شدند دهن همه ما باز مونده بود چون با یک دسته گل بزرگ و یک جعبه بزرگ شیرینی و با سر و وضعی اراسته و شیک اومده بودند در حالی که همه ما با ظاهری ساده دم در ایستاده بودیم حتی من ! بله من هم به همراه بابا و مامانم و برادر ۹ سالم هم دم در ایستاده بودیم ! به هر حال اومدند و من که تازه از اوضاع و نگاه های ناجورشون به اصل قضیه پی برده بودم اون شب رو پیچوندم و رفتم تو اتاقم و دیگه بیرون نیومدم , هر طور بود پدر و مادرم مجلس رو اداره کردند و گذشت ! بابام که خیلی عصبانی و بود و کلی به مامانم چیز گفته بود و مامانم هم خون خونش رو میخورد که اخه چرا متوجه نشدم و تهدید میکرد که اره فردا چنین و چنان میکنم ولی دوباره دو دقیقه بعد میگفت نه زشته تو عالم همسایگی !

فردای روز خواستگاریه اردلان همین که پام رو از در خونه گذاشتم بیرون زندگی روی جدید و ناخوشایندش رو به من نشون داد , شده بودم سوژه حرف بی ربط زن های روستا و مسخره دخترای مدرسمون و انگشت نشون پسر ها ! طرز نگاه همه بهم انگار عوض شده بود , دختره های هم سن و سال من حتی یکسری هنوز روسری هم سر نمیکردند و به قول خانواده هاشون به تکلیف هم نرسیده بودند و من خواستگار داشتم !!! اون روز سرد پاییزی رو هیچ وقت فراموش نمیکنم که تو مدرسه چقدر اشک ریختم تا رسیدم به خونه چون اخرین روزی بود که رنگ مدرسه رو دیدم و برای همیشه باهاش خداحافظی کردم . شاید درک این موضوع برای شما سخت باشه که چطور به خاطر یک خواستگاری ساده و دو تا متلک و گوشه کنایه درس رو گذاشتم کنار و از همه فراری شدم ولی این اتفاق به سادگی هر چه تمام تر در زندگی من افتاد و مسیر زندگیم رو تغییر داد .

چند هفته ای تو خونه ما اشوب و جنگ اعصاب بود به خاطر یک اشتباه و سادگی مادرم و خواستگاری از من ! تنها دوستی هم که داشتم مادرش حرف زدن و دیدن من رو براش ممنوع کرده بود چون به قول خودشون ممکن بود دخترشون رو بد هوا کنم , بیش از یک ماه این ماجرا گذشت تا اینکه یک شب پدرم اومد در اتاقم رو زد و اومد در حالی که من پشت میزم روی صندلی نشسته بودم روی زمین مقابلم نشست و دست هام رو گرفت تو دستش و خیره شد تو چشمام , یه لحظه بغض گلوم رو گرفت ولی از حضور بابام حیا کردم و فقط سرم رو انداختم زیر چشم هام رو از چشم هاش دزدیم , فهمیدم که بابام هم یک دنیا غم تو چشماشه و حرف زدن براش خیلی سخته ولی بالاخره شروع کرد : دخترم خودت خوب میدونی که تو همه وجود و دار و ندار من هستی و وجودت برام عزیز تر از همه دنیا است , این چند وقت هر چقدر اشک ریختی و غصه خوردی من ده برابر بیش از تو غصه خوردم , از اینکه تو اتاق خودت رو زندونی کردی و عروسکت شده همدمت من از همه بیشتر خود خوری میکنم , امروز صبح با اقا اردشیر صحبت کردم تا باغ رو به نصف قیمت بفروشیم و خونه و زندگیمون رو جمع کنیم و خیلی زود از اینجا بریم !

این رو که شنیدم مو به تنم سیخ شد و خیره شدم به چشمای نمناک بابام ! صندلی رو از زیر پام هل دادم و روبروش نشستم رو زمین , چند ثاینه به چشماش نگاه کردم و انگار که یک بادکنک پر از اب رو بهش سوزن بزنی یهو بلند زدم زیر گریه و پریدم تو اغوشش و تا میتونستم خودم رو بهش چسبوندم و با تمام قوا فشارش میدادم , اخه شما نمیدونید بابام ۳۵ سالش بود و از ۱۰ سالگی همه جون و جوانی و هستیش رو گذاشته بود پای این باغ و الان یکی دو سال بود که داشت ثمره زحماتش رو میدید و همه تو روستا این رو میدونستند و تحسینش میکردند و حسرت باغ و میوه ها و محصولاتش رو میخوردند , اونوقت به خاطر یه خواستگاری ساده و حرف مردم باید همه رو به اتیش میکشید ! اصلا دلم نمیخواست بر گردونمش به روزگاری که انقدر کار میکرد که شب ها توی خواب جای خر و پف فقط ناله میکرد ! چه شب هایی که خودم با روغن دستش رو ماساژ میدادم که بلکه اون ترک های لعنتی رو دستش خواب شب رو ازش نگیره ! نمیذاشتم به هیچ قیمتی هستیش رو برای من اتیش بزنه

یه ذره که سبک شدم و اشک هام کمتر شد اغوشش رو رها کردم و دو زانو نشستم جلوش و در حالی که با دست های گرمش داشت موهام رو مرتب میکرد و اشک رو از چشمام پاک میکرد گفتم : بابا جونم میدونم که به خاطر ما حاضری هر کاری بکنی و این رو هم خوب میدونستم که با همه دختر های هم سن و سال خودم فرق دارم و توقع این اتفاقات رو داشتم البته واقعا نه به این زودی ! بابایی من که بالاخره باید ازدواج کنم حالا نهایت ۴-۵ سال دیگه مثل همه دختر های روستا خوب چه عیبی داره زودتر این اتفاق بیافته وقتی من دیگه نمیخوام درس بخونم ! حالا این پسره که اومده خواستگاری شما تحقیق کن شاید پسر خوبی باشه , شاید قسمت من این بوده و باید راضی باشیم !

پدرم دوتا دستش رو گذاشت رو گوش های من سرم رو چرخوند روبروی چشمام و گفت عزیز از جونم میدونم به خاطر بابا داری این حرف ها رو میزنی ولی بخدا یه تار موت رو به صد تا از این باغ ها نمیدم و مال دنیا به یک لحظه شادی تو عوض نمیکنم , دخترم این پسره فقط هفت سال از من کوچکتره و ۱۵ سال از تو بزرگتر ! چطور با این اختلاف سنی میتونید زندگی کنید ! نه عزیزم بهتره از اینجا بریم و فکر یک زندگی جدید و ارام باشیم .

 دلم برای بابام سوخته بود و نمیخواستم دوباره عرق ریختن هاش رو ببینم , چون توی روستای ما همه ما رو میشناختند و از سن و سال من خبر داشتند پسری انقدر جسور نبود که بره به خواستگاری یه دختر ۱۳ ساله که تو ده براش دست بگیرند که فلانی چقدر هوس بازه که چشمش دنبال یه بچه است ! ولی اردلان و خانواده اش مهاجر به حساب میامدند و اصلا کسی رو نمیشناختند و با فرهنگ روستای ما غریبه بودند , من هم اگر میخواستم صبر کنم تا یک خواستگار دیگه بیاد که شاید شرایطش بهتر باشه شاید چند سال طول میکشید و مطمئن بودم تو خونه دق مرگ میشدم و پدر و مادرم رو هم دق مرگ میکردم ! به همین دلیل قبول کردم اردلان دوباره بیاد رسما خواستگاری .

اخر هفته بود که اردلان و ۲ تا خواهر هاش و مادرش اومدند خواستگاری , از پنجره اتاق مامانم اینبار داشتم کوچه رو نگاه میکردم و دیدم که چطور زن های همسایه دوتا دوتا دم در خونشون ایستادند و چادرهاشون رو گرفتند جلوی دهنشون و ریز ریز حرف میزند و خانواده اردلان با گل و شیرینی دارن از این کوچه ی تونل وار از وسط اینها رژه میرن و میان به طرف خونه ما ! انگار که فضول های محل داشتند سان میدیند !

اومدند و نشستند و بعد از کلی حرف های بیخودی نوبت رسید به اصل مطلب ! و گفتند باید عروس و داماد برن تو یه اتاق و سنگ هاشون رو وا بکنند ! با اینکه داشتم سنگینی این حرف رو روی دوش های مامانم احساس میکردم بلند شدم و اقا داماد هم دنبال من راه افتاد و رفتیم تو اتاق شهاب برادر ۹ سالم تا حرف بزنیم , من که انگار دهنم رو جلوی پنکه باز نگه داشته باشم زبونم خشکه خشک شده بود و اصلا میلی به حرف زدن نداشتم ! یهو اردلان شروع کرد به حرف زدن : ببخشید خانم اول از همه از شنیده هام بگم که تو این مدتی که از خواستگاری اول گذشته تا الان شب و روزم رو تلخ کرده ! شنیدم ترک تحصیل کردید و خودتون رو تو خونه حبس کردید ! شنیدم خانم های محل حرف روزانشون شده حرف شما ! بخدا قسم اگر شرایط اینجا رو میدونسنم و خبر از سن و سال شما داشتم و احساس میکردم ممکنه یه ذره این اتفاق شما و خانوادتون رو اذیت بکنه هرگز این اجازه رو به خودم و خانوادم نمیدادم پامون رو تو منزل شما بذاریم !

واااای خدا من یعنی بیدار بودم ! یعنی واقعا صدای اردلان بود که داشت داغم میکرد , یعنی این همه فهم و شعور برای این ادمه ؟ این همه اشک و غم و غصه برای هیچ و پوچ بود ؟ یعنی داشتم به خاطر این مرد زندگی رو به کامم تلخ میکردم ؟ تو همین افکار بودم که اردلان ادامه داد : پدر من وضع مالی خوبی داشت و ما تو شهر زندگی مرفه و خوبی داشتیم تا اینکه با یک اشتباه بچه گانه و یک مستی زود گذر با یک خانم دیگه ازدواج کرد ! این ازدواج مجدد همان و نابودی زندگی و داراییش همان , برادر های این زن زندگی پدرم رو به توبره کشیدن و نابودش کردند و بیشتر مال و اموالش رو از چنگش دراوردند , پدرم که به اشتباهش پی برده بود عاجزانه برگشت پیش مادرم و با قسم و ایه راضیش کرد دوباره با پدرم بره زیر یک سقف ولی مادرم به شرطی پذیرفت که خونه و زندگیمون رو جمع کنیم و بریم یه جای ساکت و دنج تا اینکه قسمت شد کوچ کردیم اینجا ! الان هم زندگی متوسطی داریم و با باقیمانده دارایی پدرم که تونست نگه داره یک خونه اینجا خریدیم و دوتا خونه تو شهر که دادیم اجاره و اومدیم اینجا و با اجاره همون خونه ها روزگارمون رو فعلا میگذرونیم , من هم که ۲ سال پیش درسم تموم شده بود و فوق لیسانس معماری گرفتم و ۳ ماه پیش هم از خدمت سربازی خلاص شدم فعلا دارم با خانواده زندگی میکنم تا بتونم یک کاری رو شروع کنم …

ادامه داستان در قسمت بعدی ….

ارسال شده توسط شیما – ج

لینک قسمت دوم داستان اینجا !


۲ دیدگاه

  1. کیمیا می‌گه:

    داستان جالبی بود مرسی

  2. سارا می‌گه:

    دارم میخونمت. مشتاق شدم ببینم بقیش چی میشه. به منم سر بزن . خاطراتمو می نویسم