سامانه پیامک لحظه ها : 5653 000 765 3000  ( ارسال مطلب عاشقانه )

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید.

داستان کوتاه : چشم ها

 [ ۲۵ام شهریور ۱۳۹۳ ]

182

.

لعنتی!اصلا نمی فهمه داره با کی حرف می زنه…
درحالیکه سعی میکرد اشکهایش را کسی نبیند،روی نیمکتی نشست…
.

.

-خانم!خانم!میشه یه گل از من بخرین؟
چشمهایش را دوخت به چشمهای  معصومانه دخترک.چقدر شبیه دختر کوچکش بود…
-خانم ،خانم..
-همشو می خوام عزیزم!همش چقدر؟
دخترک با شوق مشغول حساب شد
-بزار به جاش برات چیزی بخرم که بخوری، می خوای؟
شوق از صورت دخترک پرید وبا ترس گفت:
-نه خانم لطفا پولشو بدین.
-آخه چرا؟
دخترک آرام جواب داد:نمی خوام دیگه از اون آقا کتک بخورم،فقط پولشو بدین…


چشمهایش را بست.
حداقل می توانست خدایش را شکر کند که دخترکوچکش میان این بچه ها نبود…


کنار خیابان ایستاد تا تاکسی بگیرد.بایدبه جایی می رفت که لیاقتش را داشت،نه خانه ی آن مرد..

کیفش را محکمتر چسبید.شاید برای اینکه افکارش را آرام کند.

نگاهش چرخید سمت زنی آنطرف خیابان…چشمش را از لباسهای زن گرفت وروی ماشین مدل بالای کنار خیابان ثابت کرد.
-بیست تومن!وسوار ماشین شد…
نگاهی به خوش کرد،به زندگیش،به آن مرد…
شاید اوهم اشتباه کرده بود…
حداقل او به جای آن زن نبود….


جلوی تاکسی را گرفت ومسیرش را به سمت خانه اش تغییر داد…

.

.

ارسال شده توسط : (صبا)


۴ دیدگاه

  1. رویا می‌گه:

    صبا
    نوشته هات عالی بود
    داستانتم باعث شد قدر زندگیمو بهتر بدونم
    ممنونم ازت

  2. فاطیما می‌گه:

    سلام
    عالی بود صبا جان

  3. blackrose می‌گه:

    عالی بوووود.
    مرسی