سامانه پیامک لحظه ها : 5653 000 765 3000  ( ارسال مطلب عاشقانه )

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید.

داستان کوتاه : روی دیگر زندگی ۲

 [ ۲۹ام خرداد ۱۳۹۴ ]

211

.

قسمت دوم :

.

یواش یواش داشت به دلم مینشست انگار ! وقتی حرف میزد صداش ارومم میکرد و انگار بابام داشت لالایی برام میخواند , ادبی که تو کلامش بود واقعا دوست داشتنی بود , وقتی حرف میزد نگاهش از ترنج فرش حتی یک وجب اونورتر نمیرفت . همینطور که محو حرف زدنش شده بودم دیدم بلند شد و گفت : به هر حال من و خانواده ام خیلی خوشحال میشیم حالا که کار از کار گذشته و تقدیر اینطور بوده که ما بیاییم خواستگاری رو این مشکلات رو بوجود بیاریم حداقل شما به پیشنهاد ما فکر کنید ! این جلسه رو فقط به عنوان عذرخواهی از من و خانواده ام بپذیرید و امیدواریم هفته اینده که مادرم تماس گرفت شما با رسما خواستگاری امدن ما موافقت کنید ! مهمانی به چشم بر هم زدنی تمام شد و همگی رفتند خانه خودشان .

.

.

روی تختم دراز کشیده بودم و خیره داشتم عنکبوتی رو که روی لوستر اتاقم خانه ساخته بود رو نگاه میکردم و به حرف های اردلان فکر میکردم که یک دفعه با صدای در از جا پریدم ! نگاه کردم بابام بود , گفت چرا هر چی در میزنم دخترم جواب نمیدی ؟ خجالت کشیدم و گفتم ببخشید هواسم نبود . گفت حواست نبود یا تو فکر اون پسره بودی ؟ خجالت کشیدم و زبانم رو گاز گرفتم و سرم رو زیر نگه داشتم , اومد و کنار من روی تخت نشست و گفت : باباجون به خواست خودت و علیرغم میل من امروز این اقا اردلان اومد , حالا دوست دارم تو رو جون بابایی اگه من رو دوست داری عین حقیقت رو بگی ! بگو نظرت چیه ؟ نمیخوام جواب مثبت یا منفی رو همین الان بدی فقط بگو از اینکه دوباره کسی اومده خواستگاریت ناراحت شدی یا نه ؟ انشگت هام رو همونطور که داخل هم فرو کرده بودم فشار دادم به هم تا بتونم حرف بزنم ولی خیلی خجالت میکشیدم از بابام و تا میامدم جمله رو شروع کنم نمیتونستم ! بابام که من رو زیر نظر داشت و همه حرکاتم رو داشت بررسی میکرد یه لبخند شیرینی زد و گفت نمیخواد چیزی بگی بابا جون خودم همه چیز رو فهمیدم , پس تا هفته اینده خوب فکر هات رو بکن و بگو اجازه دارن بیان رسما خواستگاریت یا نه ؟!  همین که این جمله رو شنیدم یه لبخند ریز رو لب هام نشست و فکر کنم بابام دید ! چون یه سری تکون داد و خنده کنان از اتاق رفت بیرون .

همه چیز انقدر زود گذشت که خودم هم نفهمیدم چشم به هم زدم دیدم جلوی سفره عقد نشستم و قران جلوم باز هست و حاج اقا داره میپرسه ایا وکیلم ؟ بله من و اردلان به فاصله تنها ۳ ماه و ۷ روز از خواستگاری اول و اون همه ترس و بد بیاری و ترک تحصیل و نگاه سنگین مردم پای سفره عقد نشسته بودیم . باورش برام انقدر سخت بود که وقتی به هم محرم شدیم نمیتونستم حلقه نامزدی رو دست اردلان کنم و خجالت میکشیدم دست به دستش یذارم ! همین که دستش رو گذاشت روی دستم تا بتونم حلقه رو به دستش کنم انگار تو یک وان اب جوش افتاده باشم همه گرمای بدنش به من منتقل شد . انقدر اون لحظه برام شگفت  انگیز بود که هنوز میتونم حسش کنم . بله بالاخره ازدواج کردیم و بعد از گذشت ۴ ماه نامزدی موقع رفتن سر خونه و زندگی خودمون بود . نمیتونستم از خونمون دل بکنم و انقدر زود ازشون جدا بشم اخه قرار شده بود من و اردلان با هم بریم تو یکی از خونه های باباش تو شهر زندگی کنیم تا اون هم بتونه کاری مرتبط با رشته اش پیدا کنه . چاره ای نبود و با یک یک دنیا غم و اشک از بابا و مامان و داداشم جدا شدیم و تنها به همراه اردلان رفتیم سر خونه و زندگی خودمون . حالا دیگه تابستان رو به اتمام بود و چند وقتی از ۱۴ ساله شدنم میگذشت و شده بودم خانم یک خونه . اردلان صبح ساعت ۷ میرفت سر کار و ۴ بعد از ظهر میامد خونه و من کل روز رو تنها تو خونه خودم رو با اشپزی و قالی بافی سرگرم میکردم .

یک روز که اردلان خسته و کوفته از سر کار اومد وقتی چایی براش بردم و خواستم برم بشینم سر دار قالی دستم رو گرفت و گفت بشین شیما جان . نشستم و شروع کرد : ببین عزیزم میدونم که سن و سالت خیلی کمه و تو خونه حوصلت سر میزه و میدونم که تو تمام سالهای تحصیلت همیشه شاگرد اول بودی پس حیفه که درست رو ادامه ندی و خدایی نکرده یک مادر بیسواد باشی برای بچه هامون , با یکی از دوستام که تو اموزش و پرورش هست صحبت کردم و یک معرفی نامه گرفتم برای همین مدرسه سر خیابان که بری و درست رو ادامه بدی . وااااای خدای من باورم نمیشد یعنی میتونستم دوباره بشینم سر میز و نمیکت مدرسه و دوباره درس بخونم ؟! میدونستم که تحصیل برای دخترای ازدواج کرده یک کمی سخت تر هست و مدرسه ها خیلی سخت میگیرن ولی خوب به هر حال میتونستم خودم رو با شرایط وفق بدم و کاری کنم تا دیگران متوجه این اتفاق نشوند .

هر دو هفته یکبار میرفتیم روستا و به خانواده هامون سر میزدیم و دو سه روزی رو باهاشون بودیم و دوباره برمیگشتیم سر خونه زندگی خودمون . خیلی خوشبخت بودم و این لذت رو با تمام وجودم در کنار اردلان احساس میکردم , هفته اول بهمن بود که قرار بود خانوادم بیان شهر پیش ما و از اونطرف برن مشهد برای زیارت . جمعه نزدیک ظهر رسیدن و نهار رو با هم خوردیم و شب هم یک دوری تو شهر زدیم تا فردا صبح شنبه با ماشین بابا و مامانم و داداشم راهی بشن به سمت مشهد . اون شب خیلی بهمون خوش گذشت و کلی گفتیم و خندیدیم و عکس گرفتیم و با شهاب تو پارک بازی کردیم  . بابا و مامانم خیلی اسرار داشتند که خوب شما هم بیایید با هم بریم ولی هم من امتحان داشتم و هم اردلان سر پروژه ای بود که نمیتونست بیاد مسافرت . صبح روز شنبه ۵ بهمن بود که پدر و مادر و برادر عزیز تر از جانم رو بوسیدم و باهاشون خداحافظی کردم و راهی شدن سمت مشهد . این اخرین دیدار من با اونها بود و تلخ ترین روز زندگیم ! هنوز چند ساعتی از رفتنشون نگذشته بود که خبر تصادفشون با یک تریلی حمل سوخت رو بهم دادند و انگار همه دنیا را روی سرم خراب کردند . فقط یادم هست جیغ میکشیدم و زجه میزدم و تمام صورتم رو چنگ زده بودم . همه دنیا اومده بودن برای دلداری دادنم ولی مگه میتونستند ؟ همه دار و ندار و زندگیم و عشقم رو از دست داده بودم . از ته دلم زجه میزدم و گریه میکردم . یاد اون روز اخر و شب اخر که میافتادم نفسم از زور گریه بند میامد . اردلان و مادرش و خواهرهاش مثل مرغ پرکنده دورم میگشتند و ازم پرستاری میکردند ولی من هیچ چیز و هیچ کسی رو دورم احساس نمیکردم . به اون روز های تلخ که فکر میکنم هنوز جگرم اتیش میگیره . یه شبه یتیم شدم و بی خانواده . ۲-۳ ماهی منگ و گیج بودم و انگار هیچ چیزی نمیدیم و نمیشنیدم . تا نگاهم به مادر شوهرم میافتاد ناخوداگاه اشکم سرازیر میشد و یاد مادرم میافتادم . یادم نمیاد اردلان تو اون ۲-۳ ماه جرات کرده باشه نزدیک مادرش شده باشه که نکنه من یاد درد بی مادریم بیافتم .

بله ۱۴ ساله بودم که همه زندگیم رو از دست دادم و اردلان و مادرش و خواهرهاش شدند همه دار و ندارم ! با اینکه هیچ کس جای مادر و پدرم و برادرم رو برام پر نمیکنه ولی به روحشون قسم هیچ چیزی کمتر از اونها برای من نگذاشتند و خودشون را وقف محبت به من کردند و سعی کردند گوشه ای از جای خالیشون رو برام پر بکنند . بعد از افسردگی که گرفتم و ۳ ماهی بستند من رو به دارو تا حالم رو خوب کردند با مشاوره و راهنمایی از یک دکتر تصمیم گرفتیم که بچه دار بشیم . الان پسرم ۶ سالشه و دو تا دخترم که دوقلو هستند ۲ سالشون هست . پدر شوهرم هم ۳ سال پیش فوت کرد و مادر شوهر و خواهر های اردلان هم بعد از اون روستا رو ترک کردند و برگشتند شهر پیش ما توی یک خونه زندگی میکنیم البته به جز یکی از خواهرهای شوهرم که ازدواج کرد و رفت پی زندگی خودش . بله الان من و ۳ تا بچه هام در کنار اردلان عزیزم خوشبخت و خوب داریم زندگیم میکنیم و از بودن کنار خانواده اردلان احساس شادی میکنم . درسته هنوز که هنوز هست جای خالی پدر و مادر و برادرم رو نتونستم با چیزی پر کنم ولی مطمئنم اونها هم از خوشبختی من لذا میبرند و همیشه نگاهشون به من هست . هر پنجشنبه همه با هم میریم سر خاک اونها رو براشون خیرات و فاتحه نثار میکنیم .

باغ قشنگ پدرم رو سپردم دست یک کارگر و رعیت دلسوز که ازش نگهداری کنه و ثمره تلاش پدرم رو براش حفظ کنه , از همون باغ هم نه تنها هزینه خودش رو برداشت میکنه و هزینه های نگهداری از باغ رو بلکه اندکی پول اضافی برای ما میفرسته که تمام اون رو خرج خیرات برای اونها میکنم و امیدوارم برسه به روح بلندشون که همیشه به یادشون هستم . تصمیم هم داریم به امید خدا به زودی کوچ کنیم و برگردیم روستا و خودمون توی اون باغ زیبا زندگی کنیم .

حالا میفهمم چرا تقدیر من جوری رقم خورد که ۱۳ سالگی ازدواج کنم و با یک مرد واقعا مرد و دوست داشتنی اشنا بشم و یک زندگی رو خیلی زود شروع کنیم ! زندگی با اردلان بزرگترین نعمتی بود که خدا بهم تقدیم کرد تا روی دیگه زندگی رو هم به من نشون بده . واقعا اگر اردلان و خانوادش نبودند معلوم نیود چه بلایی سر من میامد و چطور نابود میشدم . هیچ کار خدا بی حکمت نیست و همیشه از خدای عزیزم سپاسگذارم به خاطر این همه محبت و لطف که به من داشته و برای روح عزیزان از دست رفته ام هم دعا میکنم .

شما عزیزی که سرنوشت زندگی من رو خواندید اول از هم لطفا برای شادی روح پدر و مادر و برادرم دعا کنید و بعد هم بگید که ایا واقعا این لطف حضرت حق نبوده ؟

به امید بهترین ها برای شما لحظه ها یی ها – شیما


۸ دیدگاه

  1. کیمیا می‌گه:

    واقعا داستان غم انگیزی بود و در عین حال زیبا و قشنگ

  2. مائده می‌گه:

    عالی بود فوق العاده ♥♥

  3. محمدصادق می‌گه:

    واقعا جالب بود .بخدا بغض سراسر وجودم و فرا گرفت.بله خداهمیشه کارش درسته.خداروح پدرمادرتو داداشتو بیامرزه.وان شالله همیشه با خانواده و بازماندگانت خوش و خرم باشی.برای منم دعا کنی ابجی گلم هرچه زودتر خانواده تشکیل بدم واز این تنهایی در بیام

  4. زهره می‌گه:

    سلام
    هیچ کار خدا بی حکمت نیست…
    امیدوارم خوش و خرم باشی.
    پیش منم بیا منتظرتم

  5. ثنا می‌گه:

    سلام خیلی زندگی سختی داشتی خیلی ناراحت شدم خدا رحمت کنه خانوادتو
    ولی امیدوارم خدا این همه سختی رو برات تلافی کنه و همیشه تو زندگیت شاد و خوشحال باشی

  6. سپیده می‌گه:

    واقعاهیچ کاره خدا بی حکمت نیست.ولطف خدا شامل حال همه ی بنده هاش میشه. شیمای عزیزم کاش میشدمیتونستم میدیدمت روح پدرمادر وبرادرعزیزت قرین رحمت پروردگار

  7. سارا می‌گه:

    روحشون قرین رحمت پروردگار. فلسفه حکمت و رحمت خداوندی فراتر از قدرت درک بشره. شادمان بمان و همیشه با بصیرت به ردپای خداوند توی سرنوشتت نگاه کن . زندگیت پر از معجزات الهی . خوشحال می شم به منم سر بزنی

  8. نام می‌گه:

    خدا بیامرزتشون ب خدا اشکم دراومد .امیدوارم آخرین غمت باشه