سامانه پیامک لحظه ها : 5653 000 765 3000  ( ارسال مطلب عاشقانه )

به علت بروز بودن سایت از صفحات دیگر نیز دیدن فرمایید.

Romance heart failure

داستان از جایی شروع میشه که جواد و نسرین توی چت روم با هم اشنا میشن.بعده معرفی  سن و اسم که نسرین ۲۳ ساله بود و جواد ۱۸ ساله.جواد به نسرین میگه جک بگم نسرین میگه بگو بعد جواد چنتا جک میگه و نسرین میخنده.بعد جواد به نسرین میگه تو بلدی جک بگی مارو بخندونی….

نسرین میگه نه.جواد میگه اونایی که نمیتونن جک بگن و کسی رو بخندونن معمولا تو خانواده شون شاد نیستن و غم گینند و شاد زندگی نمیکنند .نسرین میگه نه اینطور نیست جواد میگه اگه اینطور نیست پس چرا نمیتونی منو بخندونی؟نسرین دلش گرفته بود و شروع کرد به حرف زدن که درسته تو راست میگی من خیلی غمگینم میدونی چرا جواد گفت چرا نسرین گفت چون من تو یه تصادف مامان بابا نامزدمو از دست دادم با اینکه منم تو این تصادف حضور داشتم ولی چیزیم نشد وعموهام هم با من و خانوادم خوب نبودن تا حدی که تشیع جنازه بابا مامانم نیومدن.الانم من پیش خالم اینا هستم.

خیلی وقته سرطان خون گرفتم.جواد گفت خوب میشی نگران نباش.نسرین گفت برات مهم نیست که سرطان دارم جواد گفت نگران نباش من مطمئنم خوب میشی.چرا دکتر نمیری؟گفت من روم نمیشه به خالم  بگم که مریضم و اونارو تو زحمت بندازم.جواد گفت کی تا حالا؟ نسرین گفت خیلی وقته که مریضم ولی به کسی نگفتم.بعد نسرین که تنها بود از جواد خوشش اومد. از حرفای قشنگی که میزد و از روحیه دادنش. و ازش خواهش میکنه که شماره تماسشو بده.  جوادم  چون خیلی بچه دلسوز و فدا کاری بود دوست نداشت تو این موقعیت تنهاش بزاره برا همین شمارشو داد…

جواد پدر نداشت تو چهار سالگی پدرشو از دست داده بود برای همین بیشتر درکش میکرد.جواد مدام این جمله رو تکرار میکرد که نگران نباش تو خوب میشی.نسرین میگفت نه دیگه کار از کار گذشته بیماری من دیگه رفتنی هستم. جواد به نسرین در حالی که تو چشاش اشک جمع شده بود میگه اصلا نگران نباش برو پیش امام رضا ببین خوب میشی یا نه و تو این وضعیت سروینم خیلی گریه میکرد برا همین از حال رفته بود و جواد هم از چت روم خارج شده بود.جواد ازون شب همیشه سر نمارش براش با اشک ریختن دعا میکرد.فرداش نسرین تو بیمارستان بود باید شیمی دارمانیش میکردن راه دیگه ای وجود نداشت .به جواد زنگ میزنه و کمی درد دل میکرده و جواد بهش روحیه میداد میگفت مطمئن باش خوب میشی و براش مثال میاورد که چنین کسای این مریضی رو داشتم و خوب شدن و اونو امیدوار میکرد.

اینا ادامه داشت تا یه روز نسرین به جواد میگه بهتره از هم جدا شیم چون دوست ندارم تو ناراحت بشی جوادم  وضعیتشو میدونست و میدونست که اگه بره تنها میمونه ، دوست نداشت تنهاش بزاره هیچ وقت به حرفش گوش نمیکرد و با اون بود و بهش میگفت تو خوب شدی ولم کن.نسرین دختر خاله ای داشت به اسم شیدا .نسروین به خاطر شیمی درمانی بیشتر اوقات مریض بود حال نداشت یا خوابیده بود. جواد از طریق شیدا حالشو میپرسید.یه روز شیدا به جواد میگه که نسرین مرده و فردا ختمشه و دیگه نیست .دیگه نسرینی وجود نداره.جواد میگه که امکان نداره نسرین رفته باشه اون دنیا غیره ممکنه اصلا محاله .

شیدا چرا بهم دروغ گفتی اصلا ازت انتظار نداشتم.شیدا میگه نه راست میگم و جواد که اشکش در اومده بود میگفت امکان نداره اگه راست میگی ادرس قبرستونو بده میخوام برم سر خاک ابجیم وشیدا گفت اره نسرین زندس اون مجبورم کرد بهت بگم مرده.بالا خره این موضوع به خیر گذشت .چند روز بعد شیدا از یه موضوع خبر دار میشه که نسرین نمیدونسته و به جواد میگه.موضوع اینه که پدر و مادر اصلیه نسرین المانی هستن و پدرمادرش اونو توی هتل بابای نسرین جا گذاشته بودن و بابای نسرین هرچی گشت پدر مادرشو پیدا نکرد و چون بچه دار نمیشدن اونو به فرزندی قبول کردن.جواد این موضوع رو نمیدونست و به نسرین میگه خوب شدی میخوای بری دنبال مامان بابات و نسرین که تعجب کرده بود به جواد میگه میشه واضح تر بگی جواد فهمید که اون نمیدونسته ومیخواست ادامه نده که نسرین خیلی اسرار کرد و جواد بهش گفت و نسرین تا شنید از حال رفت و از دهنش خون میومد شیدا اومده بود و دید که نسرین این وضعیته و دکترا جمع شدن و با هزار مکافات دوباره برگردوندنش به حالت اول.شیدا که فهمیده بود  خیلی جوادو دعوا کرد جواد هم هی گریه میکرد و معذرت خواهی میکرد.

بعد این موضوع جواد فقط حال ابجیشو میپرسید تا ناراحت نباشه .این موضوع ادامه داشت تا جایی که مریضیه نسرین شیوع پیدا میکنه و خیلی ضعیفش میکنه و ساعت ۲ شب حالش بد میشه و میبرنش سی سی یو و شیدا اینو به جواد میگه و جواد لحظه لحضه از حال نسرین با خبر بود تا جایی که دکترا گفتن نسرین مرگ مغزی شده و دیگه از دست ما کاری بر نمیاد شیدا و جواد هر دو به شدت گریه میکردن و شیدا با جواد از نسرین و زجرای که کشیده میگفته .جواد بازم امید داشت و میگفت نسرین بازم زنده میشه ولی شیدا میگفت نه اون دیگه رفته و مرگه مغزی شده دکترا هم کاری ازشون بر نمیاد.جواد در حالی که اشک از چشماش سرازیر میشد گوشی رو خاموش کرد و تا صبح نشست و به درگاه خداوند گریه کرد و نماز و دعا میخوند که خدا ابجشو بهش بر گردونه.جواد از خدا میخواست ما بقی عمر منو بده به نسرین عمر منه بی ارزشو بده به ابجیم تا اون بتونه زنده بمونه.

جواد بعده اون صبحش خیلی مریض شده بود و بردنش  بیمارستان.ولی ظهرش از بیمارستان اومد بیرون و صبح فردای اون روز با رفیقش به یه تکیه ای که وسط جنگل بود رفته بودن .اون تکیه حاجت خیلی ها رو روا کرد.اون رفت به اونجا و اونجا هم همینجور گریه میکرد و دعا میخوند.تا اینکه بعد دو روز اومد خونه و موبایلشو روشن کرد .شیدا بهش پیام داد گفت کجا بودی این روزا.چرا موبایلتو خاموش کردی .شیدا میگفت در حالی که دکترا امیدشونو از دست داده بودن و فکر میکردن دیگه مرده داشتن میبردنش سرد خونه زنده شد.دکترا همه شگفت زده شده بودن .بعد گفت جواد کجا بودی که نسرین هی خبرتو میگیره.بعد یکمی خواهر برادر با هم درد دل کردن.جواد بابت این موضوع که نسرین زنده شده بودخیلی خوشحال شده بود . خدا رو شکر میکرد.نسرین فقط دوباره زنده شده بود ولی هنوز مریضیش خوب نشده بود تازه دو تا پاشم بی حس شده بود و دیگه نمیتونست تکونشون بده.جواد برای اینکه نسرین خوب بشه سر قبره سیدای بزرگ و امام زاده ها میرفت و نذر میکرد که خوب بشه .تو اون تکیه هم نذر کرده.بعد جواد تصمیم گرفت به مشهد بره و از امام رضا شفای ابجیشو بگیره.اون رفت اونجا و برای ابجیش خیلی دعا و گریه کرد.اون از مشهد اومد و به نسرین گفت که مطمئن باش امام رضا خوبت میکنه اصلا نگران نباش.بعده یه مدت نسرین با اون مریضی سختش کم کم بهبود پیدا کرد و سرحال شد و مریضیش خوب شد و از بیمارستان مرخص شد.جواد نسرینو خیلی دوست داشت برا همین خیلی براش گریه میکرد.

جواد وقتی شنید نسرین خوب شد از خوشحالی داشت پرواز میکرد.نسرین میخواست بره پیش مامان بابای واقعیش فقط بخاطر اینکه بگه چرا منو اینجا تنها گذاشتین جواد میگفت مطمئن باش اگه این کارو میکردن تو الان مسلمون نبودی.عیبی نداره.ولی اون اسرار داشت بره و جواد گفت حالا که داری میری حداقل زبونشونو یاد بگیر بعد برو.نسرینم همینکارو میکرد.موضوع ادامه داشت تا جایی که یک روز جواد که نسرینو دوست داشت یه پیامک عاشقانه برا نسرین میفرسته و نسرین به جواد میگه :بزرگترین اشتباه من تو زندگیم این بود که با تو اشنا شدم.جواد تا این حرفو شنید اشک از چشاش سرازیر شد و با تمام وجودش گریه میکرد اشک مثل چشمه از چشاش میزد بیرون.جواد تو همین حال به شوخی به نسرین میگفت :باشه عیبی نداره یادت باشه دیگه اشتباه نکنی.نسرین گفت منم الان این اشتباهمو جبران میکن تا دیگه ازین اشتباها نکنم.کمی با جواد جرو بحث کرد .جواد هم فهمید که نسرین دیگه دوستش نداره برا همین با نسرین یه جوری صحبت میکرد که نسرین احساس گناه نکنه و با خیال راحت بره پی کارش.نسرینم رفت پی کارش و جواد هم مریض شد همون لحظه و هیچیی نیفهمید تا سه روز هم هیچی از گلوش پایین نمیرفت.جواد بابات این موضوع از خدا هیچی نمیخواست دوست نداشت ابجیشو نفرین کنه چون هنوزم دوسش داشت.گناه جواد این بود که دلش برا نسرین سوخته بود و درکش می کرد.نمیدونست که اگه نسرینو درک کنه یک روز بزرگترین اشتباه نسرین میشه.جواد بعده این موضوع بازهم دلش طاقت نمیاورد که خبر ابجیشو نگیره و بعد دو سه ماه دوباره به ابجیش زنگ میزنه ولی ابجیش جوابشو نمیده.
این داستان به عاشقای همسان جواد می آموزه که خودشونو به خاطر دخترایی که یه چیزی کم دارن خودشونو فدا نکن چون دخترا فقط زمانی پسرا  رو دوست دارن که مریضن خوب بشن کسی رو نمیشناسن .مثل داستان دختر کور و پسر عاشق که پسره چشاشو میده به دختره دختره ازش جدا میشه.اینم  پایان داستان نسرین و جواد.امیدوارم ازین اتفاقات تو زندگی شما پیش نیاد.

البته دخترای لحظه ها به هیچ وجه اینطوری نیستن .. دخترای دیگرو میگم.. البته کم هم نیستن!

البته ما پسرا هم شاید اینطوری باشی.. چنگی به دل نمیزنیم زیاد !

نظر یادتون نره .. مواظب خودتون و خوبی هاتون هم باشین

فــــــدا


۲۳ دیدگاه

  1. masoomeh می‌گه:

    بد نبود،خیلی شان دخترارو اوردید پایین .البته خوبه که خودتون قبول دارید پسرا هم اینطوری هستند در صد پسرا برای اینکا را بیشتر از دخترا ست…

  2. sara می‌گه:

    واقعا متاثر شدم ….

  3. ♥30ma♥ می‌گه:

    عجب نامردی بوده هااااا!!!!
    مرسی بابت داستان قشنگت داداش♥

  4. nazi می‌گه:

    ashna shodan to chat eshtebahe bozorge

  5. yashar می‌گه:

    ۱٫masoomeh khanom dokhtara bishtaran 2.dastan jaleb va vaghei bod

  6. روناک می‌گه:

    سلام خیلی قشنگ بود

  7. پروازه می‌گه:

    خیلی خیلی قشنگ بود

  8. فرزاد می‌گه:

    سلام .فرزاد هستم این داستان یه جورایی واسه من پیش اومده بود اینو که خوندم انگار داشتم زندگی خودمو میخوندم…

  9. آيدا می‌گه:

    انگار داستان پایان نداشت!به سر نسرین چی اومد؟در ضمن این آقایون محترم هستن که رابطه ها رو اینجوری تموم میکنن و بیشتری ها بی احساسن،نه خانم ها!

  10. ehsas mikonam aslan be vagheiat shabih nabod ama age vaghei می‌گه:

    bod delam vase pesare sokht

  11. ناشناس می‌گه:

    سلام.واقعامتاثرشدم ولی نباید همه ادمارو به یه چشم ببینی دخترایی هستن که واقعا طرفشونو دوست داشتن ولی یاخیانت دیدن یا مخاطب خاصشون بدون دلیل ترکشون کرده

  12. zahra می‌گه:

    خیلی مزخرف بود.

  13. jiar mohammad poor می‌گه:

    خیلی عالی بوددادش جون ممنون

  14. sana می‌گه:

    عالی بود خسته نباشی داداش دستت درد نکنه بابت داستانای قشنگت  عاللللللللللی بود مرسی

  15. amir می‌گه:

    بی نظیر بود خیلی خیلی عالیییی بود مرسی داداش خسته نباشی…

  16. بهار می‌گه:

    عالی و اموزنده بود مرسی

  17. haniii می‌گه:

    عالی بود

  18. عماد می‌گه:

    مرسی لایک داره این جوادو نسرین

  19. ساجده می‌گه:

    خیلی قشنگ بود اشکم در اومد

  20. وحید می‌گه:

    عالییییییییییییییییییییییییییییی بود

  21. سیما می‌گه:

    فقط گریییییییییه

  22. مهتا می‌گه:

    هه خدایی کاری ندارم ک دختر نامرد وجود داره یا نه اما مطمن باشید این داستانا چیزی و حل نمیکنه چون پسر بد ذات و نامرد هم کم نیس